شهدا با ایثار خون خود حتی با استخوانهای مطهرشان از انقلاب ، امام و ولایت فقیه حمایت کردند و همواره این وصیتشان به گوش می رسد :
ولی فقیه زمان را تنها نگذارید

بی عشق خمینی نتوان عاشق مهدی شد
بی خامنه ای عزیز زهرا(س)نتوان یار خمینی شد
شعری از یوسفعلی میرشکاک درخصوص تلاش برخی سیاسیون برای برقراری رابطه با آمریکا
ز جا خیزید دشمن سر برآورد
ز نو هنگامهی شهد و شرنگ است
دوباره آزمون نام و ننگ است
*
ز خودبنیادی مشتی خس و خار
سیاست پیشه غولان تبهکار
ز نام افتاد با نان کار ما را
مسلمانان مسلمانی! خدا را
*
ز بام دین به دام نان فتادن
دکان عشوه چیدن، وعده دادن
ز دشمن آشتی جستن پی نان
زهی مردم فریب نامسلمان
ز ایمان فلک فرسا بریدن
به زیر سایهی دشمن خزیدن
کدامین عزت است این غیر خواری؟
بجز این وعدهها دیگر چه داری؟
*
کرا از دشمنان بیم است؟ هیهات
کرا آهنگ تسلیم است؟ هیهات
الا دنیاپرستان ! خاکبازان!
فروشی نیست خون پاکبازان!
*
به دست خود نهادن بند بر دست؟
چنین کاری پدرداری نکرده است
به آمریکا سپردن سر، شما را
شما را زندگانی، مرگ ما را
خوشا روزی که سالار شهیدان
ز روی لطف بر ما ناامیدان
دری بگشاید از باغ شهادت
که دارد جان ما داغ شهادت
*
نه عقل از عشق غافل کرد ما را
نه دنیا رخنه در دل کرد ما را
به دنیا دل نبندد هر که مرد است
که دنیا سر به سر اندوه و درد است
*
بسیجی جان مرگ آگاه دارد
از این زندان به بیرون راه دارد
به بوی کاروان کربلا مست
به عشق حیدر کرار پابست
*
الا ای پایمردان خمینی!
جوانمردان آیین حسینی
پرستوهای بال و پر شکسته
که می خواهد شما را سر شکسته؟
به میدان از شما پایی که جا ماند
گواه بازگشت کربلا ماند
*
به میدان سراندازی درآیید
به قصد مرگ و جانبازی درآیید
که با ناهمرهان این کار خام است
فراروی شما داوی تمام است
در آن همراه با هم دشمن و دوست
به قصد کندن از ایمان ما پوست
*
ز دزدان بر حذر باشید یاران
ز یزدان با خبر باشید یاران
شهید زنده، مرد دین و ناورد
امام و رهبری را یار و همدرد
ز مردی گر نشانی باشد او راست
در این ره هیچ ناید جز نکو راست
در این ره هیچ می ناید ز دزدان
به غیر از همدلی با زن بمزدان
*
الا ای دشمنان دین، خدا را
ز جان دادن مترسانید ما را
شهادت بوده عمری آرزومان
چه باک از کربلای پیش رومان
بسم رب الهادی المهدی
بسم رب النور
بسم رب العشق
بسم رب الهادی المهدی
آن که شعر و هرچه موسیقی ست
نذر درگاهش
آن که پاکان هنر در پای او سجاده افکندند
بسم رب العشق
آن که حافظ ها و سعدی ها
عشق او و آل او را بر زبان دارند
بسم رب الهادی المهدی
صاحب عصری که عالم وامدار اوست
گرچه دجالان بدآهنگ
گرچه شیطان های بد ترکیب
داردار و واق واق خویش را آواز می گویند
این نه موسیقی ست
این نه شعر و نه ترانه
این همه فحش است
این فضیحت نامه ی صهیون و آمریکاست
بچه های نطفه هایی از لجن روییده در مرداب
کارگردان
استخوانی پرت خواهد کرد
پیش دم جنبانی چلپاسه ای بدبو
آن دَل هرجایی یابو
مزد وق وق کردن سگهای بی اصل و نسب این است
مزد سگدوخوانی این از شغالان بدصداتر
مزد این چندین دهان بی چاک
استخوانی
مزد این مزدورهای مست عیاشش
فکر چندین جایزه از دست خام چند خاخام اند
جایزه در راستای فکرهایی از جنابت تا جنایت پُر
جایزه در راستای گنده گویی ها و چیزی از همین هایی که می دانید و می دانند
پولهای هرزه سهم حنجر بدبوی فحاشش
مرتدند اینان نه یک تن شان
مرتد اول همین بالاترین با بچه های تخس بی مادر
با همان اصحاب یک پاشان به اسرائیل
با همان مسئول کلاشش
مرتد دوم
کارگردان چنین آهنگ بد آهنگ
مرتد سوم همین خفاش عیاشش ...
مانده آن سو مادری چشم انتظار راه
مادری شرمنده ی شاهین...
نه ، خفاشش!
علیرضا قزوه
وصیتنامه قمرالاستشهادیون «علی منیف اشمر»
بسمالله الرحمن الرحیم
سلام بر مولا و سرورم سیدالشهدا، امام حسین((ع) و برادرش اباالفضلالعباس(ع)
سلام بر سید و مولایم حضرت صاحب العصر والزمان، امام مهدی منتظر (ع)
سلام بر زنده کننده قیام مسلمانان و بنیانگذارانقلاب اسلامی مبارک ایران، امام خمینی(ره).
سلام بر رهبر امت اسلامی و ولی امر مسلمین حضرت آیتالله سیدعلیخامنهای(دام ظله).
سلام بر سیدالشهدای مقاومت اسلامی “شهید سیدعباس موسوی” وشیخ الشهدایمان “شهید شیخ راغب حرب”.
سلام بر رهبر عزیز، حضرت حجتالاسلام و المسلمین سیدحسن نصرالله(دام ظله).
سلام بر مجاهدان مقاوم و قهرمان شجاعِ مقاومت اسلامی. رحمت وبرکات خداوند بر آنها.

مولای من، یا اباعبدالله( علیهالسلام
با خداوند پیمان بستم و با شما عهد، که در راه خداوند گام بردارم،
درحالی که جانم را به کف دست گرفته و خونم را به خاک جبل عامل
آمیختهام. همانطور که خون شما بر خاک مقدس کربلا ریخته شد؛ و
امروز به عهدی که بسته بودم، وفا میکنم.
مولای من، یا صاحب الزمان( عج)!
چقدر آروز داشتم که شهادتم در مقابل
دیدگان و وجود مبارک شما باشد؛ ولی طولانی بودن غیبت شما و اشتیاق
من به مولا و سرورانم و اجداد پاکت، موجب شد که نتوانم بیش از
این در انتظار بمانم.
از خداوند میخواهم که با این شهادت، اجر شهادت در رکاب شریف شما را به من عطا فرماید.
برادران عزیزم، قهرمانان دلیر مقاومت اسلامی!
«اگر شما از آنان به رنج و زحمت میافتید، آنها نیز از دست شما رنج میکشند.با این تفاوت که شما به لطف خدا امیدوارید و آنها امیدی ندارند.» سوره نساء ـ ۱۰۴
برای شما چند مورد را که در رابطه با خط ما، اصول اساسی به شمار میرود، یادآور میشوم:
راه جهادگرانه ما، سخت و طولانی و پر از مشقّت و ابتلائات است؛
لذا برای پیمودن این راه، باید تلاش کنید تا روحیههای عالی و پاک داشته باشید؛
باید سینهها را از هر گونه تیرگی و حجابی که انسان را از خدایش دور میسازد، پاک کنید؛
همان گونه که قبل از من، برادران شهیدم به شما توصیه کردهاند،
به این خط شریف تمسک جویید و این راه را که همان طریق مقاومت است، بپیمائید؛
چون این راهی است که خداوند فقط ما را بر پیمودنش برگزیده است
و ما هم نباید این فرصت را از دست بدهیم،
و مهمتر از آن، اینکه نباید خون شهدا را ضایع کنیم
و باید امانات آنها را که در نزد ماست، به خوبی پاسداری کنیم.
بر دستورهای فرماندهی عزیز و فرماندهان مقاومت اسلامی ملتزم باشید.
به راهنمائیهای حضرت رهبر ـ خامنهای جانم به فداییش ـ و دبیر کل حزبالله لبنان جناب سیدحسن نصرالله، ملتزم باشید.
عکسهای شهدا را همیشه مقابل چشمانتان قرار دهید و برای محقق شدن اهدافی که آنها به خاطرش به شهادت رسیدند،سعی و تلاش کنید و درخط آنها باقی بمانید.
وصایای حضرت امیرالمؤمنین به فرزندانش حسن و حسین(علیهمالسلام) را که راه و روش زندگیِ مورد رضای خداوند را به ما نشان میدهند،و همین طور وصایای امام خمینی (قدس سره) و راهنمائیهای ارزشمند و پر برکت ایشان را بخوانید، یاد بگیرید و به آن عمل کنید.
قبل از اینکه در جنگ شرکت
کنید، همان طور که برداشتن اسلحه را ضروری میدانید، وضو گرفتن را
لازم بدانید؛ چون دستی که با وضوست و میجنگد،
ممکن نیست شکست بخورد.
خانوادههای عزیزی که در نوار مرزی و تحت اشغال، همچنان مقاومت میکنید!
کمی بعد از نوشتن این جملات و کلمات، انشاءالله پیکرم آتشی خواهد
شد که اشغالگران صهیونیسم را که هر روز و هر لحظه در اذیت شما سعی
و تلاش میکنند، خواهد سوزاند.
دشمن گمان میکند که شما را ذلیل
کرده، لکن هیهات. و پایان این آزار و اذیت به دست مجاهدان
مقاومت اسلامی، نزدیک خواهد بود. ان شاءالله.
خانواده عزیزم!
بدانید که اشغال
و اشغالگران به زودی مضمحل خواهد شد و ان شاءالله پیروزی نزدیک و
آزادی در راه است و سرنوشت صهیونیستها و مزدورانشان، کشته شدن و
نیستی است.
برادران و خواهران صابرم در بازداشتگاههای اشغالگران در نوار مرزی تحت اشغال و در فلسطین اشغالی!
سلام خدا بر شما؛ از خدا میخواهم که بر شما منت گذارده و شما را آزاد گرداند
و من نیز این کار کوچک را که بازگو کننده احساسات من نسبت به شما صابرین است،
به شما هدیه میکنم و امیدوارم که این هدیه را از من بپذیرید
وان شاءالله به زودی برای شما و به خاطر شکنجههایی که در طول
سالها درشکنجه گاهها و زندانها و بازداشتگاهها متحمل شدهاید، قیام
خواهم کرد.
قلبهایمان با شماست و شما را فراموش نخواهیم کرد. شما وجدان بیداراین امت و مایه کرامت آن هستند.
سلام بر شهدای انتفاضه اسلامی در فلسطین اشغالی.
سلام بر کودکانی که از وطن دور ماندهاند.
سلام بر مجاهدان انتفاضه اسلامی.
سلام بر پدران و مادران شهدا.
سلام بر اراضی مقدس.
سلام بر قدس شریف.
همانا گروه گروه مسلمانان را میبینم که در مسجدالاقصی به امامت حضرت حجت منتظر(عج) نماز بپا داشتهاند.
برادرانم در انتفاضه اسلامی!
باید
این عمل (عملیات شهادت طلبانه خویش) )))را به شما هم هدیه
کنم وانشاءالله پیروزی نزدیک است و این وعدهای است که خداوند
به ما دادهاست.
بر شماست که بدانید دشمن صهیونیستی رو به زوال است و زمین مقدس به شما باز خواهد گشت و این وعده الهی است.
«و ما بعد از تورات در زبور داود نوشتیم که البته بندگان نیکوکار من ملک زمین را وارث و متصرف خواهند شد.»سوره انبیاء ـ ۱۰۵
خانواده عزیزم!
از خداوند متعال برای شما صبر و شکیبایی خواستارم.
در شهادت من اندوهیگن نباشید و از هیچکس پذیرای تسلیت نباشید
و فقط تبریکات افراد را بپذیرید
و به گونهای برخورد کنید که روز شهادت من، روز خوشحالی و سرورم باشد.
برادران کوچکتر و برادرزادگان کوچکم را برای پیمودن راهی که من
رفتم، تعلیم و آموزش دهید و به آنها یاد دهید که من برای چه چیز
شهید شدم
و «آخر دعوانا ان الحمدلله رب العالمین.”»
«و آنان
که در راه ما به جان و مال جهد و کوشش کردند، محققاً آنها را به
راه هدایت میکنیم و همیشه خدا یار نیکوکاران است.”» سوره عنکبوت
ـ۶۹
برادرتان
علی اشمر
سخنان غریبانه جوان بحرینی در محضر رهبر انقلاب
به گزارش خبرگزاری اهل بیت(ع) ـ ابنا ـ صدها نفر از جوانان انقلابی 73 کشور جهان از جمله جوانان مصر، تونس، لیبی، لبنان، یمن، بحرین، عراق، افغانستان، پاکستان و فلسطین که برای شرکت در "اجلاس جهانی جوانان و بیداری اسلامی" صبح امروز دوشنبه در فضایی صمیمانه و لبریز احساسات اسلامی و انقلابی، با رهبر معظم انقلاب اسلامی دیدار کردند.

در آغاز این دیدار تعدادی از جوانان انقلابی به نمایندگی از جوانان انقلابی با ولی امر مسلمین جهان سخن گفتند.
اما اوج شور و احساسات وقتی بود که «احمد حسن حجیری» از جوانان انقلابی بحرین پشت تریببون رفت.
وی در حالی که اشک میریخت سخنانی در وصف غربت جوانان و شهدای انقلاب بحرین بیان کرد.
وی در این سخنان کوتاه گفت: «سلام ای فرزند رسول خدا...
جان من و جان جمیع این جوانان مقاوم فدای شما. ما اینک و در زمانی که جوانان شهیدمان در خون خود روی زمین میغلطند نسیم کرامت را از بوستان امام خمینی استشمام میکنیم و سخنان شما را به یاد میآوریم.
آیا میدانید ما جوانان ـ مخصوصاً در بحرین ـ در سرزمینی زندگی میکنیم که فرزندانش در خاک خودشان غریب هستند؟ ... (گریه حضار)
سلام بر شما مولای من ... خدا شما را حفظ کند... خدا شما را انشاءالله حفظ کند».
متن عربی:
«سلام علیک یا بن رسول الله...
فداک روحی و ارواح هؤلاء الشباب المقاومین جمیعاً. حینما تساقط شهدائنا واحداً تلو الآخر کنّا نشم نسیم الکرامة من حدیقة الامام الخمیني و نتذکر کل کلماتکم المبارکة.
هل تعلمون ـ خصوصاً فی البحرین ـ هل تعلمون بأننا فی موطن ابنائه فی ارضهم غرباء؟ ...
سلام علیکم مولاي... الله یحفظکم... الله یحفظکم ان شاء الله».
این کربلای چندم ما بود
این کربلای یک است
و کربلای تازه ی ما از فردا شروع می شود
و خاکریز اول ما همان حیاط باغ سفارت است
جنگ جنوب را
همین سفارت به راه انداخت
و چندی پیش
آن همه درخت را دار زدند
شهید همت بالا پرید از دیوار سفارت
شهید تهرانی مقدم
در صف مقدم این جنگ است
یا کافی المهمات
مهمات کم داریم
تنها امن یجیب بخوان و نترس
زیارت عاشورا بخوان و با او باش
و فکر نکن به بدمست ها
که قی می کنند هر شب
در صفحه های فیس بوک
یا کافی المهمات
این کربلای چندم ما بود؟
و کربلای دیگر ما دیروز بود
در اجتماع فتنه گران در اینترنت
بنا نیست کربلا تمام شود
که در حیاط سفارت هر روز تعزیه ست
دوربین ها و جاسوس ها دیروز آمدند
آنها هر روز با هیأتی تازه از راه می رسند.
گاهی از مغازه ای فرش فروشی در روبروی سفارت
انگار تمام نمی شود این بازی
تو فکر می کنی
اگر سفارت نروژ بسته شود
پس ما چگونه به سرزمین اسکیموها برویم؟
و خرس قطبی شکار کنیم
اگر سفارت ایطالیا بسته شود
پس ما در کجا پیتزای پپرونی بخوریم؟
و برج کج نگاه کنیم
اگر سفارت فنارسه بسته شود
پس ما برای تعطیلات آخر هفته
در کدام شانزه لیزه سرسره بازی کنیم و تیاتر ببینیم؟
ببین چه قشقرقی راه انداخته اند
دو قلوهای به هم چسبیده ی انگلیس و اسرائیل
در سایت هایشان
اما هنوز بازی ما با انگلیس باقی ست
بناست دو کشته ما از سال 59
حساب شود
بناست هزار کشته ما از جنگ های جهانی
دویست شهید بعلاوه ی هشتصد شهید
تا کودتای شعبان بی مخ
همه حساب شود
حتی آروغ های چرچیل
در خیابان زمان شاهی اش در تهران
و ته سیگارهای روشنی را
که انداخت در چاه های نفت
حتی اجازه ای که ندادند به ناصرالدین شاه
برای سفر به جنوب
تمام را حساب خواهیم کرد
و صورتحساب را خواهیم فرستاد
برای روباهی
که با دم بریده از ایران رفت
حتی تیری که خورد به پای ستارخان
از سفارت انگلیس شلیک شد
و پارچه ای که با آن مدرس را کشتند
ملحفه شخصی سفیر انگلیس بود
اینجا همیشه دیگ سفارت می جوشید
و رقاصه ها می رقصیدند
فرقی نمی کند زن یا مرد
آخوند یا کراواتی
پلو می دهند همیشه برای کشتن حسین
حتی گاهی پرچم سیاه هم می زنند
و روضه خوان هم می آورند
همین ابن زیادهای معاصر
ابن زیادهای نو
شمرهای فضانورد
حرمله هایی که در کره ماه
دنبال خون علی اصغر می گردند
و همیشه آنلاین اند
نگاه کن الاغی که پنجه اش شبیه انسان است
سر برده در شیره ی عسل
نگاه کن به حیاط سفارت
دیروز مجلس تعزیه درخت کشان داشتند
آمده اند اکسیژن انسانیت را بمکند
معلوم نیست از زیر درخت ها
به کجا تونل زده اند
به رختخواب جناح سبز
به چاه های نفت بصره
به خانه شیخ خزعل جدید
در خواب لحظه ای
برادرم قیصر را دیدم
از دیوار سفارت بالا می رفت
ایستاده بود و فرمان می داد
و شاعران که سفارت را اشغال کردند
و میرزاده عشقی
و شهریار و بچه های لشکر عاشورای شعر
سفارت را شعر اشغال کرد
وگرنه آنها
با قطعنامه ای تمام درخت ها را قطع می کردند
درخت ها همین انسان هایند
که ریشه کرده اند در وال استریت
و یزید همین مجسمه آزادی ست
همین آدم هایند
که نفس شان بند است به قطعنامه ها
به جای شش
قطعنامه دارند در سینه هایشان
با هر نفس قطعنامه ای سمی صادر می کنند
برای زنده و مرده ما قطعنامه دارند
اینها به هیچ کس رحم نمی کنند
اینها یک درصدند
با دویست و بیست بی بی سی
بی بی سی هایی که رله می شود به الجزیره گاهی
و صدایش شنیده می شود از الریاض همیشه
و با ریاضت اقتصادی و نفت شیخ ها زنده ست
بی بی سی تبر درست می کند و بلوا
بی بی سی هر شب چلوکباب وطنی می دهد
در کافه نادری شاهزاده ها
بی بی سی تا هنوز
ارگان نوکران سفارت خانه ست
ارگان شاه باجی ها
می گویی نه
نگاه کن که هنوز
چیزی نمی نویسد از الان
و از کسانی که به نیابت از ما
به خیابان آمده اند
در تظاهرات بزرگ لندن فریاد می زنند
اینها به هیچ کس رحم نمی کنند
حتی به مردم خودشان
حتی به اعتبار این مجسمه بدبخت آزادی
و بچه ها از خواندن نماز شکر می آیند
می گویند:
شکر خدا
فتنه گران یتیم شدند!
و کربلا از فردا
شلوغ تر خواهد شد.
علی رضا قزوه
وال استریت و سپاه قدس
اینها که ایستاده اند در وال استریت
و داد می زنند 99 درصد ما
اینها هم از سپاه قدس اند؟!
یازده سپتامبر هم لابد
کار سپاه قدس بود!
و کسری بودجه امریکا
سقوط ارزش آقای اوباما...
حتّی گرسنگی سومالی
سقوط بورس لندن
کوررنگی سازمان ملل
و سونامی هایی که در راه اند...
تمام شان کار سپاه قدس است!
دمپایی یی که رد شد روزی
از کنار گوش آقای بوش
کار سپاه قدس بود!
و مردمی که می جنگند در لیبی
تمام شان عضو سپاه قدس اند!
جوانان میدان التحریر
زنان بحرینی
که خواب شاه عربستان را آشفته کرده اند
یک شعبه از سپاه قدس اند
اسناد ویکی لیکس
ترور مالکم ایکس هم لابد کار سپاه قدس بود
با این همه
عالی جناب اوباما!
حکایتی ست که می گوید
هیچ شیری
موش مرده نمی گیرد
لااقل می گفتی گاوی،
بوفالویی
پرزیدنت صهیونیستی...
شما که در هالیوودتان
گنجشک را با هواپیما عوض می کنید
آدمها را با روبات
غول هایی می سازید
که هرچه تیر می خورند نمی میرند
شما که می توانید از یک موش مرده
یک شیّاد بسازید
و هر لحظه از دوربین هایتان
یک فاحشه بیرون بیاورید
می توانید از ترکیب کوکائین و کوکاکولا
جاسوس بسازید
اماّ
ما هم بیکار نبودیم
گیرم به طنز در نطنز
یا به جد در نجد
عشق را غنی سازی کردیم با عقل
پیوند زدیم شعر را با فریاد
عالی جناب اوباما !
با همان دماغ پینوکیویی ات
از زیر دشداشه ی شیخ نفت
بیرون بیا لطفا ...
حالا نوبت توست
یا حبیبی...
تکان نخور که منفجر خواهی شد
در زیر کلاه کوچک شیمون پرز!
- انفجار پشت انفجار-
تکان نخور آقای پرز!
که متّصل شده با فیبر نوری
به دمت
بچه های سرراهی بالاترین...
و متصل شده اند به تو
جرسی ها و چرسی ها
با تمام تخس هایی
که پستان مادرشان را گاز گرفته اند
که متصل شده اند به تو جیرجیرک ها و قورباغه ها
و متصل شده است به تو خبرگزاری بی بی سی
با تمام نوه ها و نتیجه هایش
تکان نخورید!
تمام تان در محاصره ی سپاه قدس اید!
لبخند بزنید
قطعنامه صادر کنید
و شکلک در بیاورید
شما در مقابل دوربین مخفی مردم قرار دارید...
علیرضا قزوه
شهيد علي اصغر پازوكي

زندگينامه
اگر آخرت میخواهی برو اطلاعات گفت :داداش هم گردان اخلاص (اطلاعات ) منو می خواد و هم واحد اداری کجا برم؟ گفتم :اگرآخرت میخواهی ؟برو اطلاعات جبهه و اگر دنیا می خواهی ِبرو واحد اداری فورا تصمیم گرفت و رفت واحد اطلاعات و بعد از بارها عملیات موفق درهمین واحد به شهادت رسید .............................. در عملیات کربلای ۴ مجروح و بیمارستان سجاد تهران بستری شد ِ با پای گچ گرفته برای عملیات کربلای ۵ خودش رو رسوند جبهه ِ همه تعجب کردیم .................. اینقدر رفع عیب تاسیسات مدرسه را می کرد بهش می گفتن اصغر ادیسون ..............با لباس سفید پرستاری طرح کاد مدرسه را طی می کرد ................ در جبهه آموزش غواصی و شنا به بچه ها می دادو سی کیلومتری شنا میکرد و در گتوند ارتفاع ۳۰ متری را شیرجه می رفت ................ وقت دعا از همه جلوتر بود و وقت خندوندن بچه از همه پیش ................... روستامون ۵ یا ۶ خانوار بیشتر باقی نمونده بودن .یک کتابخونه با ۴۰-۵۰کتاب مختلف توی خونه تهیه کرده بود تا اونها استفاده کنند
مادر شهيد شناسایی در دل دشمن
سه روز بيخبري از او كافي بود كه از او قطع اميد كنيم. رفته بود شناسايي. ديگر داشتيم مطمئن ميشديم كه يا اسير شده يا شهيد. وقتي نيمه جان بود بچههاي خط پيدايش كردند. ريختيم سرش. نزديك بود آن نيمه جانش را هم بگيريم. ميگفت: « شب اول موقع برگشت راه رو گم كردم.گير افتادم. مجبور شدم بالاي درخت قايم بشم. عراقيها هم به افتخار مهمان ناخونده تا صبح زدن و رقصيدن! هر چه ميلشون بود خوردن. اگه ترس از اسارت نداشتم يكيشون رو زنده نميذاشتم. » همرزم شهيد
خيلي دلش ميخواست برود خط مقدم
وارد سنگر كه شدم ديدم يك گوشه نشسته و با يك چوب زمين را نقاشي ميكند. آنقدر پكر بود كه متوجه آمدنم نشده بود. خيلي دلش ميخواست برود خط مقدم. دوازده سالش بيشتر نبود. بچهها بهش گفته بودند: « اگه ماشين مهمات رو خالي كني فرمانده زرنگيتو ببينه، ممكنه ببرتت جلو!». به تنهايي ماشين را خالي كرده بود. وقتي فرمانده ديده بودش بهش گفته بود: « خدا قوت! ». چفيهاش را داده بود كه سر و صورتش را پاك كند. کارد ميزدي خونش در نميآمد. همرزم شهید شهادت الكي نصيب آدم نميشه
رفته بود سر كلاس. همه ميزها پر بود جز يكي. او هم ميرود و آنجا مينشيند. بچهها گفتند: « توي اين ميز هركي نشسته شهيد شده! از همين الان فاتحه علياصغر رو بخونين! ». با خنده جواب داده بود: « لياقت ميخواد. سعادت ميخواد كه من ندارم. اگه شد زهي سعادت! ». پدر شهيد
۱۲ ساله بود که با دستکاری شناسنامه اش به جبهه رفت
۴ سال سابقه جبهه داشت و در ۱۸ سالگی به شهادت رسید
بيشتر از سنش ميفهمید پدرم از اول ميگفت: « اين بچه بيشتر از سنش ميفهمه. اما ما حسابي رويش باز نميكنيم. » قد و هيكلش درشت بود اما دوازده سال بيشتر نداشت. وقتي آن شب رضايتنامه را داد دست بابام، همه به حرف بابام رسيديم. خيلي زود خودش را پيدا كرده بود. مسعود(برادر شهيد)
آخرين نامهاش سفيد بود
موقع رفتن، مادر مثل هميشه تأكيد ميكرد که از سلامتيات ما را بيخبر نگذار! چند خط هم كه شده براي ما بنويس! علياصغر در جوابش گفت: « مادرجان، اونجا آن قدر كار است حتي وقت سر خاروندن هم نداريم، چه برسه به نامه نوشتن! ولي باز هم چشم! ». دستهايش را به نشانهي احترام روي چشمش گذاشت. مادرم چشمهايش را بوسيد و گفت: « نميخوام وقت تو رو بگيرم! اگه نرسيدي يه كاغذ سفيد كه بفرستي كافيه! فقط اسمت رو روش بنويس تا بدونيم زندهاي! ». آخرين نامهاش سفيد بود؛ سفيدِ سفيد. همانطور كه مادر گفته بود. اما برگ سفيد معنا داشت، معنايي كه هنوز هم به آن نرسيديم. فاطمه(خواهر شهيد)
شیز روز زاهد شب
از صبح شوخيش گل كرده بود. سر به سر بچهها ميگذاشت. كار هميشگياش بود، اما آن روز صداي همه را در آورده بود. به تازگي مسؤول هماهنگي ستاد عوض شده بود. دست برقضا آمده بود براي سركشي خطوط مقدم. سراغ بچههاي اطلاعات عمليات را گرفت. علياصغر را نشان داديم. متعجب شد و گفت: « مسؤوليت مهمي رو به او دادن! ». فرداي آن روز دوباره به خطمان آمد. علياصغر را مشغول آموزش غواصي ديد. وقتي مطلع شد ركورد غواصي را شكسته و حدود سي كيلومتر غواصي ميكند، باورش نميشد همان آدم ديروز باشد. متوجه حال و احوال و دگرگونيش بودم. گفتم: « اين روزشه، بمون شبش رو هم ببين! ». گفت: « شبش چه جوريه؟ ». قبري را نشان دادم كه علياصغر كنده بود و تا دير وقت توي آن راز و نياز ميكرد. همرزم شهيد
اسمش با شادي همراه بود
هر وقت اسمش در خانواده برده ميشد به ياد خاطرات شيرين و شوخيهايش ميافتيم. ناخودآگاه ميخنديم. هميشه براي ما اسمش با شادي همراه بود و هست. به همين خاطر نتوانستيم در شهادتش مشكي بپوشيم. فاطمه(خواهر شهيد)
توي جبهه بزرگ شد
توي جبهه بزرگ شد. شيريني بزرگ شدنش را نچشيدم. دفعه اول كوچكترين سايز لباس بسيجي آنقدر برايش بزرگ بود كه آستينهايش را چند بار تا زده بود. بار آخر آنقدر قدش بلند شده بود كه موقع خداحافظي بايد خم ميشدم تا بوسش ميكردم.
مادر شهيد
معلم اخلاق
با هم رفته بودند جبهه. علياصغر زودتر آمد مرخصي. طبق معمول به ما سر زد و گفت: « زن داداش، دو سه روز ديگه برميگردم. » ميدانستم براي چه ميگويد. منتظر بود هديهاي براي همسرم بخرم تا او ببرد. ميگفت: « من دست خالي نميرم. هديهاي که از طرف شما باشه خيلي ارزش داره. خستگي جنگ رو از تنش در ميياره! ». ژيلا عربي(زن برادر شهيد)
کربلای ۴ مجروح شد و در کربلای ۵ با پای گچ گرفته شرکت نمود
مسعود(برادر شهيد)
اون معلم اخلاق مرد جبهه وایثار َ مربی اطلاعات و عملیات َ
زاهد شب َ فرماندهی مقتدر و مردم دوست بود
مسعود(برادر شهيد)
قسمتي از وصيتنامه
مولاي من، تو خود ميداني كه تنها آرزوي من رسيدن به لقاي توست. پس اين مرغ پر و بال شكسته را از قفس مظالم نفس و بند شيطان رجيم آزاد كن و در هواي عشق و محبت اجازه پرواز ده! شهادت در راهت را نصيبم گردان! حال كه اسلام خون ميخواهد و احتياج به فداكاري و جانفشاني دارد، من هم جان ناقابلم را در كف اخلاص نهاده و اميدورام كه خداوند متعال مرا بپذيرد و قلم عفو بر گناهانم بكشد! تنها اميدم به رحمت، لطف و كرم اوست؛ زيرا، در طول عمر نتوانستم ذخيرهاي براي آخرتم جمع كنم. |
میلاد امام زمان (عج)مبارک باد
کي از مسير کوچه قصد عبور داري؟
چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابي
اي آنکه در حجابت درياي نور داري
من غرق در گناهم، کي مي کني نگاهم؟
برعکس چشمهايم چشمي صبور داري
از پرده ها برون شد، سوز نهاني ما
کوک است ساز دلها، کي ميل شور داري؟
در خواب ديده بودم، يک شب فروغ رويت
کي در سراي چشمم، قصد ظهور داري؟
%20%D8%AF%D8%B1%20%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86%20).jpg)
مخالفت خود را با ساختن فیلم توهین به امام حسن و امام حسین
سلام علیکم.
به این نشانی بروید با انتخابyes مخالفت خود را با ساختن فیلم توهین به امام حسن و امام حسین علیهم السلام ابراز کنید.
یاعلی مدد
ميلاد حضرت فاطمه زهرا (س)، روز مادر و روز ولادت امام خميني گرامي باد
ميلاد حضرت فاطمه زهرا (س)، روز مادر و روز ولادت امام خميني گرامي باد
بـيـستم جمادي الثاني، مـيلاد با سعـادت دخت نبـوت، ام امامت، قطـب دايـره وجود، حبـيبه ذات ربّ العـالمين، پاره تن رسول خدا(صلي الله عليه وآله وسلم)، زوجه اميـرالمؤمنيـن عليّ مرتضي(عليه السلام) وامّ الائمة النقباء والنّجباء حضرت فاطـمة الزهـراء (عليها السلام) بر فرزند برحقش، يگانه منجي عالم بشريت حضرت صاحبالعصروالزّمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف)و نيز بر شيـعيان و محبين آن حضرت مباركباد. همچنين روز مادر و سالروز ولادت حضرت امام خميني(ره) بنيانگذار جمهوري اسلامي ايران گرامي باد

مقصر «دوركاري» تو نبودي !
مقصر «دوركاري» تو نبودي !
حسين قدياني
همين كه شنيدم تمام شد اين «دوركاري»، شكر گفتم خدا را و حيف كه پشت فرمان بودم و الا به جاي آنكه چندتايي بوق بزنم، سجده مي كردم به نشانه شكر. مثل الان كه باز هم مي خواهم بگويم؛ «خدايا! صدهزار مرتبه شكر كه برگشت». در تمام مدتي كه خيلي ها از سلامتي اش قطع اميد كرده بودند، دعا مي كردم برگردد. مي دانستم خدا رويم را زمين نمي اندازد. مثل اينكه خدا روي خيلي ها را در اين داغ و درد، زمين نيانداخت. مي دانستم خدا مهربان است و او را برمي گرداند به سر كارش. صحيح و سالم. با همان دشمن شكني. همان شور. همان نشاط. همان تيزبيني. همان دقت. همان وسواس. همان چيزهايي كه باعث شده بود دشمن حساس باشد روي نامش، و بي شرمانه دروغ بگويد درباره اش. سر همين، امروز كه فهميدم «دوركاري»اش تمام شد و همه چيز ختم به خير شده، خدا شاهد است نزديك بود از شدت خوشحالي بزنم زير گريه. كاش به بغضم مجال داده بودم باز شود. همه اش تقصير اين ترافيك لعنتي بود و چشمهايي كه داشت آدم را مي پاييد. تمام مدتي كه نگران حالش بودم، دعا دعا مي كردم تمام شود اين قصه پر غصه و برگردد. برگردد از خانه به سر كار. مثل هميشه. از صبح زود تا پاسي از شب. برگردد از «دور كاري» به «نزديك كاري» و همان باشد كه هميشه بود. با همان قوت. همان عزم. همان ايده هاي هميشگي. همان پروژه هاي نو به نو. همان طرح هايي كه درست مي خورد به حساس ترين نقاط استراتژيك دشمنان خارجي و منافقين داخلي. از قبل كه دورادور مي شناختمش تا امروز كه فكر مي كنم خوب مي شناسمش، هميشه و هميشه برايم «سرباز ولايت فقيه» بوده است. نه فقط در حرف، كه در عمل، و نه فقط در امل و آرزو، كه در ميدان كار و بازو. داغان مي شدم، بلكه خرد مي شدم، وقتي كه مي ديدم دشمن از «دوركاري»اش به خنده آمده و نيش مي زند ما را كه؛ «فلاني هم پر!» وقتي كه مي ديدم كنايه دشمن را، مي خواستم خرخره اش را پاره كنم، از بس كه روي اعصابم راه مي رفت ... و چرا دروغ؟! از بس تو با آن حال خراب، روي اعصابم راه مي رفتي، - يعني نمي خواستم همچين ببينمت!- حتي از خود تو هم ناراحت مي شدم مرد! آنقدر كه در تمام اين چند روز كه برايم چند قرن گذشت، با اينكه مي توانستم، اما هرگز نيامدم ديدنت. دلم نمي خواست تو را در اين وضع ببينم. مثل آن بچه اي بودم كه دوست ندارد مادرش را در حال مريضي ببيند و هميشه دوست دارد مادرش صحيح و سالم باشد. نيامدم ديدنت، هر چند كه نشاني خانه ات را داشتم و خوب مي دانستم وقتت كفاف ديدار چون مني را مي دهد. نيامدم ديدنت، اما خدا را شاهد مي گيرم، دعا مي كردم برگردي سر كارت و باز هم دشمن را بترساني و دوست را قوت قلب باشي. دورادور از بچه هاي دفتر مي پرسيدم حالت را و دعا مي كردم برگردي و بذر اميد بپاشي در دل اصحاب انقلاب اسلامي و عيان كني «نيمه پنهان» دشمناني را كه وقت «دوركاري» تو داشتند برايت به جاي «فاتحه»، مي خنديدند و مي خنديدند و مي خنديدند و طعنه مي زدند كه؛ «فلاني هم پر!»، اما تو برگشتي و با برگشتنت همه سربازان انقلاب اسلامي خوشحال شدند. دوست، شاد شد و دشمن، كه مدام داشت زخم زبان مي زد، باز هم فهميد كور خوانده است. از «دوركاري»ات بگويم. بگويم كه در اين «دوركاري» تو بي گناه بودي. اصولاً براي «بيماري»، با آدم «هماهنگي قبلي» نمي كنند، حتي اگر آن شخص در مقام عمل، سرباز ولايت فقيه باشد. ديگر همه فهميده اند كه اينجور چيزهافقط دست خداست. مرگ دست خداست. زندگي دست خداست. عزت دست خداست. ذلت دست خداست ... و تو وظيفه ات را داشتي خوب انجام مي دادي. در حوزه كاري ات مصداق بارز «همت مضاعف- كار مضاعف» بودي، وگرنه اين همه دشمن روي نامت حساس نبود و اين همه از تو كينه به دل نمي گرفت و اين همه در دوران مريضي و عمل جراحي و كما و درد و «دوركاري» و «خانه نشيني» قند در دل آب نمي كرد و براي نبودنت لحظه شماري نمي كرد. تو اما برگشتي سر كار، تا اعلام كني به دوست و دشمن كه دوره «دوركاري»ات تمام شده. تو برگشتي، اما در سكوت، بي آنكه حتي لازم باشد بابت اين «دوركاري» كه دست خودت نبود، از كسي تلويحاً عذرخواهي كني، يا نكني. تو برگشتي، ولي اصلاً لازم نبود كه بگويي «سرباز ولايت فقيه» هستي. مگر كسي شك داشت كه تو سرباز ولي فقيه هستي؟! مگر كسي شك داشت و شك دارد كه «سرباز ولايت فقيه» را بيش از حرف، به عمل مي سنجند؟! تو برگشتي، اما «تيتر يك» هيچ رسانه اي نشد برگشتنت، الا اينكه دوست مسرور شد و دشمن، مغموم. بر جسم تو مدتي بيماري غلبه داشت، اما اين چيزها كه دست من و تو نيست. دست خداست. خرده بايد بر آنان گرفت كه با دست خود، با دست دوستان ناباب شان، با خود بد تا مي كنند، و با دست خود، جان خود را بيمار مي كنند. بيماري تو انحراف نبود كه، حالا عذاب وجدان داشته باشي از خنده هاي دشمن وقت «دوركاري»ات. تو زير تيغ جراحان، وقتي كه حتي به هوش نبودي، چگونه مي توانستي از تخت بيماري بلند شوي و باز هم كيلومترها جلوتر از خط مقدم، «سردار جبهه فرهنگي» باشي و «نيمه پنهان» دشمن عيان كني؟! «دوركاري» تو «دوران نقاهت بعد از عمل» بود، نه ايام «وقاحت بعد از جمل». خوشحالم برگشتي به سر كار، «برادر حسن!» برگشتي به كيهان كه باز هم بازوي «برادر حسين» باشي. خوشحالم كه لازم نبود بگويي «سرباز ولايت فقيه» هستي. خوشحالم كه حتي هنگام «دوركاري» هم «سرباز ولايت فقيه» بودي و به درد نياوردي دل دلدار را، در روزهايي كه داشتي به شدت مثل يك مرد با درد دست و پنجه نرم مي كردي. خوشحالم از «سرباز ولايت فقيه» بودنت، كه تو را بي نياز كرده از اين ادعا. دعا مي كنم حالا كه «دوركاري»ات تمام شده، حالا كه زنده بودنت، خار چشم دشمن شده است، آنقدر «سرباز ولايت فقيه» باقي بماني، تا در راه حضرت ماه، شهيد شوي. جناب آقاي شايانفر! بلند بگو آمين، كه در اين «شبهاي فاطميه»، در اين «ليالي ولايت پذيري عملي» آنچه مستجاب مي شود، دعاي دل شكسته هايي است كه براي بي بي پهلو شكسته، هاي هاي اشك مي ريزند.
كرامت هاي معنوي حضرت فاطمه (س)
|
كرامت هاي معنوي حضرت فاطمه (س) در صحنه قيامت كه هيچ كسي حقّ سخن ندارد و گرفتار وحشت است ، فاطمه زهرا (س) از عظمت و وحشت آن روز با خبر است و از پيغمبر مي پرسد : من شما را در قيامت كجا ببينم ؟ فرمود : دم در بهشت ، پرچم حمد به دست من است : و ب يدي ل واء الحمد (1). پرچم حمد به دست كسي است كه در دنيا اهل حمد و ثناء باشد ،وقتي اهل حمد و ثناء شد ، به جائي مي رسد كه خدا نعمت هاي فراواني به او عرضه مي كند . وقتي نعمت هاي فراوان را به او عرضه كرد ، او اين نعمت ها را به ديگران مي دهد . وقتي اين نعمت ها را به ديگران داد ، مي شود ولي نعمت ديگران! وقتي ولي نعمت ديگران شد ، مشكور و محمود ديگران مي شود ، منتها به اذن خدا؛ حمد و ثناء در مقابل نعمت است . كسي حميد و محمود است كه ولي نعمت باشد ! اگر نعمتي از كسي به ديگري رسيد ، آن متنعّم از اين منع م حق شناسي مي كند و ثناي گوي اوست . گرچه همه ثناها به خدا بر مي گردد ؛ الحمد لله ، چون ربّ العالمين(2) است ، ولي ديگران كه مجاري نعمت اند ، مظاهر محمود بودن هستند. وقتي انسان ولي نعمت جامعه انساني شد ، محمود آنهاست . وقتي هم ولي نعمت مي شود كه نعمت هاي فراواني به او برسد . وقتي نعمت هاي فراوان به او مي رسد كه خود همه نعمت هائي را كه خدا به او داد ، بجا صرف بكند و نمازهاي واجب و مستحبّ و سائر فرائض و نوافل را انجام بدهد تا پرچم حمد به دست او باشد . در سوره مباركه اسراء آمده است : و م ن اللّيل فتهجّد ب ه ناف لهً لك عسي أن يبعثك ربّك مقاماً محموداً (3). فرمود : شب برخيز ، نماز شب را احياء كن ، شايد به مقام حمد برسي ! مقام محمود منزلتي است كه ديگران در پيشگاه او حامد و شاكر و ثناگويند . ثناي درست كه مصون از تملّق است در برابر نعمت صحيح و منع م راستين است . اگر نعمتي دروغ بود ، ثنايش دروغ است . اگر نعمت راست بود ، ولي منعم دروغ بود ، ثنايش كاذب است . ولي اگر نعمت حق بود ، منعم حقيقي بود ، يعني اين نعمت از اين منعم به جامعه انساني رسيده است ، جامعه انساني ثناگوي چنين منعمي است . اين منعم مي شود « محمود » . محمود بودن يك منزلت است ، يك درجه است كه هر كس به آن مقام نمي رسد و هيچ كسي در جوامع انساني به اندازه رسول گرامي (ص) حميد و محمود نيست ! آنطوري كه در ارشاد القلوب ديلمي آمده ، وجود مبارك پيغمبر فرمود : اجود الأجواد الله ربّ العالمين و أنا اجود ولد آدم (4). فرمود : بخشنده ترين بخشنده ها بالذّات ، ذات أقدس له است . ولي در بين بشر ، احدي به بخشندگي من نرسيد و نخواهد رسيد . سخن از جود و بخشش حاتم طائي و مانند آن نيست ! زيرا او بر فرض رمه شتر يا يك رمه گاو و گوسفند را قرباني مي كرد و مهمان نوازي مي كرد، يك ناني مي داد و يك گوشتي كه تن را مي پروراند . فرمود : من غذائي آوردم كه جان همگان را مي پروراند: يعلّ مهم الك تاب والح كمه و يزكّيه م . مسائل مالي در پيشگاه آن حضرت مطرح نبود . بيش از اندازه اي كه ديگران جود مالي داشتند ، آن حضرت سخاي مالي داشت . امّا كالائي كه او آورد ، ديگران نياوردند . فرمود : أنا أجود ولد آدم . هيچ كسي به اندازه من بخشنده نيست . نه بخشش ظاهري ، نه بخشش باطني . قهراً هيچ كسي به اندازه پيغمبر، حميد و محمود نيست و هيچ كسي به اندازه پيغمبر پرچمدار حمد و ثناء نيست و هيچ كسي در قيامت اين ل واي حمد را به دست نمي گيرد مگر پيغمبر، و طبق نقل مرحوم شيخ طوسي ، علي بن أبيطالب هم حامل اين پرچم و لواي حمد است كه فرمود : آدم وهر كس كه بعد او ميآيد تحت اين پرچمند (5). شفاعت پيامبر (ص) آنگاه فاطمه مي پرسد : من شما را كجا پيدا كنم ؟ فرمود : پرچم حمد به دست من است دم در بهشت ! عرض كرد : آن روز ، روز فزع اكبر است . اگر شما را آنجا نيافتم ، چه كنم ؟ فرمود : كنار حوض كوثر . عرض كرد : اگر آنجا نيافتم چه كنم ؟ فرمود : ع ند الصّ راط ، ع ند الح ساب ، ع ند الميزان ،در همه اين موارد من حضور دارم. عرض كرد : من اگر شما را اينجا نيافتم ، چه كنم ؟ فرمود : كنار جهنّم هستم كه دوستانم را از جهنّم باز مي دارم ! فاطمه (س) با شنيدن اين جمله خوشحال شد ! پس زن به جائي مي رسد كه در قيامت كه احدي حقّ حرف ندارد و حقّ حركت ندارد ، مانند پدرش و همسرش و ساير ائمه (عليهم السّلام) بر كلّ فضاي قيامت اينها اشراف دارند و مي توانند همه جا حضور پيدا كنند . اين كه گفته مي شود : وقتي فاطمه (س) عبور مي كند ، مي گويند : غضّوا ابصاركم (6)، نه به اين معناست كه شما چون نامحرميد ، چشم ها را بپوشانيد ، يا ديده ها را بشكنيد كه او را نبينيد ! آن روز سخن از محرم و نامحرم نيست ! چون قيامت ظرف تكليف نيست و اين دستور هم دستور تكويني است و نه تشريعي ! يعني شما توان آن را نداريد كه نور اين بي بي را ببينيد !! چشم ها را فرو بربنديد و ديده ها را بشكنيد ، توان آن را نداريد كه نورانيّت او را ببينيد ! نعمت والاي شفاعت حضرت زهرا (س) در قيامت اين كه احياناً در بعضي از دعاها اينچنين آمده است كه : دست ما از ريشه چادر بي بي كوتاه نشود ، بر اثر يك روايتي است كه وجود مبارك بي بي (س) در قيامت چادري بر سر مي كند كه ريشه ها و دامنه هاي آن به تمام افراد شايسته اهل محشر مي رسد .منظور اين چادر ظاهري است يا پوشش رحمت است ؟! اگر كسي طبق بيان پيغمبر كه فرمود : أنت م نّي و أنا م نك ، به منزله پيغمبر شد و پيغمبر هم رحمه ل لعالمين(7) است ،و ما ارسلناك لا كافّهً ل لنّاس (8)، قهراً چنين بانوئي مظهر رحمت جهانشمول ذات أقدس له خواهد بود . اين بانو با آن تعليم و تزكيه توانست در حرمي راه پيدا كند كه فرشته امين در آن حرم نازل مي شود . لذا بعد از رحلت پيغمبر (ص) جبرئيل هم بر آن حضرت نازل مي شد . منتها وحي تشريعي تمام شد ، احكام فقهي تمام شد ، لكن وحي تسديدي، وحي هاي ا نبائي ، ملاح م ، اخبار غيبي تا روز قيامت ادامه دارد . چون رسالت و نبوّت ،قطع شدني است ، امّا ولايت قطع شدني نيست . تا روز قيامت انسانها مي توانند به مقام شامخ ولايت راه پيدا كنند . معطر شدن به رايحه دل انگيز استغفار ، شرط طي راه اولياي خدا ما براي اينكه اين راه را طي كنيم ؛ اوّلين شرط آن است كه خود را معطّر كنيم . معطّر كردن به اين است كه از بوي بد برهيم يا بد بو نباشيم يا اگر بوي بدي داشتيم و داريم ، آن را با عطر بر طرف كنيم . وجود مبارك اميرالمؤمنين طبق نقل مرحوم شيخ طوسي از رسول گرامي (ص) نقل كرد كه فرمود : تعطّروا ب الست غفار لا تفضحنّكم روائ ح الذّنوب (9). يعني با استغفار خود را معطّر كنيد تا بوي بد گناه شما را رسوا نكند. يك انسان گنه كار ، بد بو است و درقيامت بوي بد عدّه اي ظهور مي كند . آنها كه معطّرند ، خوشبويند ، هم براي خود راحتي آفريده اند ، هم براي ديگران . اگر كسي گناه نكرد كه معطّر است و اگر خداي ناكرده آلوده شد ، قبل از هر چيز شايسته است كه خود را معطّر كند به استغفار. تعبد حضرت فاطمه (س) و وجود مبارك فاطمه (س) چون اهل نيايش و استغفار و تعبّد بود ، به اينجا رسيده است . فاطمه نه چون دختر پيغمبر است به اينجا رسيده. براي اينكه پيغمبر فرزندان ديگري هم داشت . نه چون همسر علي بن أبيطالب است به اينجا رسيده! چون علي بن أبيطالب همسران ديگري هم بعد از فاطمه داشت . فاطمه نه چون مادر يازده امام است به اينجا رسيده. چون فاطمه بنت اسد مادر دوازده امام است ، ولي به اينجا نرسيد !! فاطمه بنت اسد ، مادر اميرالمؤمنين (ع) ، مادر دوازده امام است و پيغمبر را وصيّ خود قرار داد و به پيغمبر عرض كرد : من از جريان قبر هراسناكم ، از جريان قيامت وحشتناكم ؛ وجود مبارك پيغمبر وصيّ او شد ، در مراسم تدفين او شركت كرد . امّا فاطمه بنت اسد كه مادر دوازده امام است ، به اين مقام نرسيده است ! تعبّد فاطمه(س) و اصرار فاطمه بر بندگي، او را به اينجا رسانده است . در شرح حال آن بانو آمده است كه وقتي پيغمبر فرمود : پايان روز جمعه ، هنگامي كه نيمي از آفتاب در كرانه غرب غروب كرد و نيمي از قرص آفتاب هنوز روشن است و غروب نكرد ، آن لحظه ، لحظه استجابت دعاست . فاطمه (س) كسي را مأمور كرده بود كه در روزهاي جمعه به پشت بام برود ، آن لحظه خاصّي كه آفتاب در شرف غروب است ببيند و او را با خبر كند كه در آن لحظه خاصّ با راز و نيازمخصوص به سرببرد . حرزي داشت كه ابن طاووس به طور مرسل اين حرز را كه وسيله صيانت اين بي بي از آفت هاي دنيا و آخرت است ، نقل مي كند كه بي بي نوشت : ب سم الله الرّحمن الرّحيم . يا حيّ يا قيّوم . اغ ثن ي ! اي خدائي كه زنده اي و قيّم و قيّوم موجودات ديگري ، مرا در پناه خود پناه ده ؛ و لا تك لن ي لي نفس ي طرفه عين ابداً (10). يك لحظه مرا به حال خود من وا نگذار ! فاطمه(س) با اين دعا و با آن شب زنده داري و با آن خضوع به جائي رسيده است كه رسول گرامي درباره او فرمود : تو از مني و من از تو ام . اگر تو به من بگوئي پدر ، براي من محبوبتر است و پيش خدا خوشايند بيشتر. بيانات حضرت آيت الله جوادي آملي (دام ظلّه) در ديدار با جمعي از خواهران دانشجو به مناسبت ميلاد حضرت فاطمه زهرا (س) در قم ، 24 / 8 / 1374 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ (1) بحار الأنوار / 16 / 327 / باب 11 (2) حمد / 2 (3) اسراء / 79 (4) ارشاد القلوب / 1 / 14 / (5) بحار الأنوار / 40 / 82 (6) بحار الأنوار / 7 / 336 (7) انبياء / 107 (8) سباء / 28 (9) الأمالي للطوسي / 372 (10) مهج الدعوات / 5؛ حرز فاطمه الزّهراء (س) خوان حكمت در ايام فاطميه، روزهاي زوج منتشر مي شود. |
کراماتی از شهید برونسی
نمیشود کتابخوان حرفهای بود و نام پرفروشترین کتاب دفاع مقدس یعنی «خاکهای نرم کوشک» را نشنید؛ کتابی که روایتگر خاطراتی از شهید عبدالحسین برونسی است. البته شهید برونسی نامی آشنا برای همه مردم ایران به ویژه خراسانی هاست؛ اوستا عبدالحسین روزگاری با هدف کسب روزی حلال و عدم همکاری با طرح موسوم به انقلاب سفید محمدرضا شاه، دیار خود را رها کرد و به مشهد رفت. او سالهای زیادی را در مشهد زندگی کرد و با فعالیتهای گسترده انقلابی خود نقش بسیار موثری در افزایش آگاهی مردم این شهر با آرمانهای انقلاب و امام (ره) داشت.
مقام معظم رهبری یکی از افرادی هستند که به دلیل سابقه زندگی در شهر مشهد، آشنایی خوبی با شهید برونسی داشتند و از صفای ضمیر او باخبر بودند. ایشان بارها در سخنرانیهای مختلف خود از این شهید نام بردهاند و جوانان را به مطالعه کتابی که درباره زندگی ایشان است، توصیه کردهاند. آخرین امضا، آخرین شهید
آخرین امضا، آخرین شهید
روایت اسماعیل زمانی از دست نوشته 29 شهید روی یک تکه پارچه
اواسط دی ماه 1364 رزمندهای برای تهیه یک تکه پارچه مرخصی ساعتی میگیرد و به آبادان میرود. این تکه پارچه 45 در 45 سانتی قرار نبود بخشی از یک لباس شود یا سرنوشتی مشابه سایر هم جنسان خود بیابد. رزمنده از قبل قول و قرار آن را با روحانی گردان بسته و به اتفاق هم، نامش را عهدنامه گذاشته بودند. البته بعد از آنکه دعای عهد با خط خوش شهید نبیالله دیلمی رویش نقش بست، این نام برازنده پارچهای شد که مقدر بود امضای 29 شهید رویش بنشیند و تکهای از بهشت شود.

«قبل از عملیات والفجر هشت بود. هوا رو به سردی میرفت و بچههای گردان کربلا، تیپ دوم قائم کنار رودخانه بهمن شیر آموزش غواصی برای عبور از اروند میدیدند. خدمت دایی رضا بسطامی، روحانی گردان رسیدم. فکر روشنی داشت و اکثر رزمندهها سعی میکردند با او ارتباط خوبی داشته باشند. وقتی پیشش رفتم مشغول نوشتن دفترچه خاطراتش بود. علت وسواسش در این کار را پرسیدم و ثبت و ماندگاری لحظات جبهه را دلیل آورد. کمی صحبت کردیم و فکر تهیه عهدنامه مثل جرقهای در ذهنم زده شد.»
باغ پارچهای
عهد نامه در چادر دایی رضا متولد میشود و تلاش اسماعیل زمانی برای روشنی این باغ پارچهای آغاز میشود. همان روز برای تهیه آن به آبادان میرود و به دنبال رزمندگانی که بوی شهادت میدادند، روان میشود: «نظر من این بود که برای سفر آخرتم یک شفاعت نامه داشته باشم. به همین خاطر برای گرفتن امضا و شفاعت، پیش رزمندگانی میرفتم که به قول بچهها نور بالا میزدند. اولین نوربالایی هم خود نویسنده دعای عهد بود؛ شهید نبیالله دیلمی که به خط خوش شهره بود. صفای روحی عجیبی داشت و به همین دلیل دلم نمیآمد نوشتن آن را به کس دیگری بسپارم. چنانچه وقتی شهید دیلمی شلوغی سرش را بهانه آورد برای ننوشتن دعا، دو، سه هفته پاپیاش شدم تا اینکه دعای عهد را نوشت و از همان زمان پارچه سفیدم نام «عهدنامه» به خود گرفت.
اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا و انت اعلم به منا (پروردگارا ما نمیدانیم از او جز نیکی، ولی تو خود داناتری به او از ما)
این عبارتی بود که اسماعیل زمانی از زبان رزمندگان زیر دعای عهد مینویسد و به این ترتیب به سراغ شهدا میرود. تکهای از فردوس مقابل اولین بهشتی گشوده میشود.
اولین شفاعت، اولین شهید
شهید مجتبی مداح، اولین شفاعت کننده در آخرین نقطه پارچه است که اتفاقاً اولین شهید عهدنامه نیز خود اوست: «بیست روز از دی ماه سال 64 گذشته بود که پارچه را پیشش بردم و به این بهانه که همیشه در مدرسه آخرین نیمکت را برای نشستن انتخاب میکرد، گوشه پایین سمت راست عهد نامه را انتخاب کرد و نوشت: به امید شفاعت در آخر الزمان، عبدالعاصی مجتبی مداح 20/ 10/ 64»
مجتبی مداح این جمله کوتاه را در آخرین قسمت عهدنامه مینویسد تا تنها یک ماه و دو روز بعد، یعنی در 22/11/64 هر کس نام او را مینویسد، صفت شهید را قبل از آن به کار ببرد و ما هم در ادامه خاطرهای که اسماعیل زمانی از او تعریف کرد، همین لقب را برایش به کار میبریم: «شهید مداح قد و قامت رشیدی داشت. در رشته علوم پزشکی دانشگاه تهران تحصیل میکرد و با رها کردن درسش به جبهه آمده بود. چند روز قبل از عملیات والفجر8 شرایطی پیش آمد تا با هم کشتی بگیریم. از من قد و قامت بزرگ تر و سن و سال بیشتری داشت. وقتی زمینش زدم، بچهها صلوات فرستادند و همان لحظه پیشانیاش را بوسیدم. اما ای کاش با هم کشتی نمیگرفتیم. یا من آن فن را برای زمین زدنش به کار نمیبردم. چرا که کمتر از یک هفته بعد به شهادت رسید و اکنون با وجود گذشت سالیان دراز از این خاطره، همچنان با یاد آوریاش احساس ناراحتی میکنم. در هر حال مجتبی مداح، دانشجوی 22ساله رشته پزشکی، در عملیات والفجر 8 جاودانه شد.»
نبیالله دیلمی: «نویسنده دعای عهد نامه او بود. دست خط خوشی داشت و هر کس یادگاری میخواست، به دنبالش میرفت تا خط خوشش را توی دفتر داشته باشد
محراب نخلستان رحمانیه
پرداختن به 29 نفری که از میان 44 رزمنده امضا زننده عهدنامه به فیض شهادت نائل آمدند، چیزی نیست که بتوان در یک گزارش کوتاه همه آن را بیان کرد. اما شهید محمود مقبلی، دومین شفاعت کننده و اتفاقاً دومین شهید، کسی نیست که بشود به راحتی از کنار نامش گذشت: «18 سال داشت و از لحاظ روحی فوقالعاده معنوی بود. قبل از والفجر8 که در بهمن شیر آموزش غواصی میدیدیم، شبها به نخلستان رحمانیه در کنار روخانه میرفت و نماز شب میخواند. در آن هوای سرد و با وجود خستگی ناشی از تمرینات، محرابی به همین منظور برای خودش درست کرده بود و اکثر ساعات شب را در آن به راز و نیاز میپرداخت. وقتی صدای گریههایش را میشنیدی ناخودآگاه به یاد عبادتهای مولی علی(ع) در نخلستانهای مدینه میافتادی. او هم از آن جمله افرادی بود که چون موسم والفجر8 به مشام رسید، اکثر بچهها برای گرفتن شفاعت و یادگاری به او مراجعه میکردند و به قولی از قبل مشخص بود تنها شهادت پاداش حال و هوای معنویاش است. پس همان روزی که اولین امضا را از شهید مداح گرفتم، به سراغ او هم رفتم تا با نوشتن جمله: به شرط شفاعت در آخرت، عهدنامه را امضا کند و درست در همان روزی که شهید مجتبیمداح به شهادت رسید، او نیز در آبهای خروشان اروند جاودانه شود.»
شافعان هفتگانه
اسماعیل نیک صفت، نبیالله دیلمی، ابوالفضل تفکری، حمیدرضا ناظری، عباس عربی، رضا قندالی و سلمان کنشلو جسم خاکی این هفت نام، درست به همین ترتیب در کنار هم، توی درهای در ماووت عراق، به شهادت آرام گرفته بودند لحظهای که اسماعیل زمانی و سایر همرزمان، آنها را یافتند: «وقتی که بمباران شیمیایی شد، افراد گروهان ما هر کدام در بخشی از دره بودند. ما یک سمت و آنها سمت دیگر. همه رزمندهها میدانند وقتی که عامل شیمیایی زده میشد، هر کس سعی میکرد خودش را به بلندی برساند. ما هم این کار را کردیم اما جهت وزش باد طوری بود که باید این نامها صفت وزین شهادت را از پس خود ببینند و به آن ببالند. نکته جالب این جاست که همه این هفت شهید در سال 65 و قبل از عملیات کربلای5 عهد نامه را امضا زدند و همگی در سال 66 و در یک روز و یک لحظه به شهادت رسیدند. در کل وقتی به ترتیب امضای شهدا نگاه میکنیم، به این نکته میرسیم که اغلب شهدا امضای خود را کنار هم میزدند. انگار شهیدان رفقای خود را بهتر از هر کس دیگری میشناختند.»
اسماعیل نیک صفت: «40 روز از ازدواجش میگذشت وقتی که شهید شد. 27 سال سن داشت و با تجربه زیادش معاون گردان شد. نوشت امیدوارم از دعای خیر در دنیا و شفاعت در آخرت بینصیب نمانیم.»
نبیالله دیلمی: «نویسنده دعای عهد نامه او بود. دست خط خوشی داشت و هر کس یادگاری میخواست، به دنبالش میرفت تا خط خوشش را توی دفتر داشته باشد. سال 64 که دادم پارچه را نوشت، تا سال بعد شفاعتش را امضا نکرد تا اینکه 8/10/65 کمیقبل از عملیات کربلای5 شرط گذاشت که اگر آن را امضا زد و شهید شد، به همه بگویم راه شهادت و دفاع از کشور را از روی عقلانیت پذیرفته است. نوشت: التماس شفاعت، عبدالحقیر نبیالله دیلمی»
عباس عربی: «طلبهای 18 ساله بود. نه تنها من، بلکه اکثر رزمندگانی که او را میشناختند دوست داشتند همکلامش شوند و پای حرفش بنشینند. به شخصه هر چیزی که میخواستم از احکام و معارف یاد بگیرم، با وجودی که سنم از او بیشتر بود، پیشش میرفتم و از کلامش بهره میبردم. نوشت: از شما التماس دعا دارم و شفاعت در آخرت، انشاءالله به امید پیروزی خون بر شمشیر.»
شفاعت هفت ساعت قبل از شهادت
شهیدان فریدون و تیمور شاه حسینی و مهرداد زمانی، سه شهیدی هستند که تنها هفت ساعت قبل از شهادتشان عهد نامه زمانی را به امضا رساندهاند: «فریدون و تیمور شاه حسینی، دو پسر عمو بودند که ساعت 9 شب 21/10/65، در اولین ساعات آغاز عملیات کربلای5 عهد نامه را امضا کردند و 4 صبح روز بعد در جزیره بوارین به شهادت رسیدند. فریدون هیکل درشتی داشت و آرپی چی زن بود. حین عملیات آنقدر موشک شلیک کرد که از گوشهایش خون میآمد. با پسر عمویش تیمور انس و الفت عجیبی داشتند، دوری هم را چند دقیقه بیشتر تاب نیاوردند و هر دو به فاصله کوتاهی از هم به شهادت رسیدند.»
مهرداد زمانی: «برادر کوچکم بود. یکسال فاصله سنی داشتیم و در تمام مدتی که عهدنامه را برای شفاعت پیش این و آن میبردم، از امضایش عذر خواست تا اینکه شب عملیات کربلای5 خودش از من خواست امضایش کند. آن روزها حال عجیبی داشت. حتی یکی از بچهها به نام عباس قریب چند روز قبل شهادت مهرداد، به من گفت خوب برادرت را نگاه کن! چون با حال و هوایی که او دارد مطمئنم چند روز دیگر عکسش را میگذارند روی دیوار. همین طور هم شد و مهرداد ساعت چهار صبح 22/10/65 روی خاک سرد جزیره بوارین، در آغوشم جای گرفت و در حالی که گلوله مستقیم دشمن قلبش را شکافته بود. نام مقدس یا فاطمه الزهرا را به عنوان آخرین کلام بر زبان جاری ساخت و به شهادت رسید.»
شهروی در معراج
«شهید عبدالله شهروی فرمانده گردان بود. به واقع میتوان از او به عنوان یک سردار مقتدر مثال آورد که متأسفانه به ایشان و قابلیتهایش کم پرداخته شده است. هنگام شهادت تنها 26 سال داشت و به دلیل تواناییهایش، خیلی زود به سمت فرماندهی گردان منصوب شود. کهنه رزمنده ها به یاد دارند که چطور در طلائیه روی خاکریز دوید تا آتش دشمن متوجه او شود و افراد گردانش مصون بمانند یا زمانی که قبل از عملیات کربلای چهار به زور او را مقابل دوربین صدا و سیما بردیم، به واقع اخلاصش مشخص بود و مرتب میگفت چرا با من مصاحبه میکنید؟ در حالی که تک تک رزمندهها از من بهترند.
شبی را به یاد ندارم که نماز شبش ترک شده باشد. چادر ما کنار حسینیه گردان بود و هر شب شاهد راز و نیاز او با خدایش بودیم. کمتر کسی را در عمرم دیده ام که مثل این شهید صاحب جمیع خصایل زیبا باشد. عاقبت نیز تنها 8 یا 9 ساعت قبل از شهادتش پارچه عهد را با جمله: انشاءالله پیروز باشید، به امضا رساند و روز بعد گلولهای میهمان چشم راستش شد و در حالت سجده به دیدار معبود شتافت.
آخرین امضا، آخرین شهید
اگر مجتبی مداح اولین امضا را زد و اولین شهید عهد نامه لقب گرفت. حسن رامهای نیز آخرین شفاعت کننده بود که اتفاقاً آخرین نفر از شهدای بهشت پارچهای خود اوست.
«شهید حسن رامهای روحانی بود و شجاعت بینظیری داشت. در کربلای 5 وقتی فرمانده گردان و معاونش به شهادت رسیدند، او بود که بچهها را جمع و سازماندهی کرد. در عملیاتهای نصر 8 و مرصاد نیز رشادتهای بینظیری از خودش نشان داد. وقتی به شهادت رسید جنگ تمام شده بود. خوب به یاد دارم لحظهای که خبر پذیرش قطعنامه را شنید ضجه میزد! گفت اگر جنگ تمام شود و زنده بمانم، حتماً دق میکنم.
نمیدانم او از آینده چه میدانست یا چه تصوری از زندگی بدون شهدا داشت، هر چه بود خیلی زود دعایش مستجاب شد و کمی بعد از پذیرش قطعنامه در یکی از گشتهای متداول روی مین والمری رفت و مانند مولایش حسین(ع) سر از تنش جدا شد.»
جمله کوتاه شیخ حسن آخرین شفاعت اصحاب بهشتی عهد نامه است که در گوشهای از حافظه سفید آن نوشته: «به امید شفاعت اهل بیت و ائمه اطهار و شهدای راه خدا» شهیدی که خود طلب شهادت از شهدای دیگر دارد و اینک نام و امضایش مثل گلی در میان گلستان شفاعت سایر شهدا، روی باغی پارچهای برایمان به یادگار مانده است.
شاید اسماعیل زمانی درست میگفت که او از این قافله جا مانده تا راوی روایت اصحاب عاشورایی خمینی کبیر باشد: «آنها رفتند تا آثارشان روی این پارچه رو به اضمحلال، قطعهای از بهشت باشد برای جماعت اهل خاک، مانند نوری که میتواند چراغ راهمان باشد اگر؛ چشمی بینا و گوشی شنوا داشته باشیم.»
اسامیشهدای عهدنامه:
شهید نبیالله دیلمی، شهید مجتبی مداح، شهید محمود مقبلی، شهید حسن رامهای، شهید اسماعیل نیک صفت، شهید ابوالفضل تفکری، شهید حمیدرضا ناظری، شهید عباس عربی، شهید رضا قندالی، شهید سلمان کنشلو«التماس شفاعت دارم برادر عزیز»، شهید فریدون شاه حسینی، شهید تیمور شاه حسینی، شهید مهرداد زمانی، شهید عبدالله شهروی، شهید رسول ابراهیمی«التماس شفاعت از شما برادر عزیز عبدالعاصی رسول ابراهیمی»، شهید حسین فیصلی «امیدوارم ما را در دنیا و در آخرت از شفاعت خویش فراموش نکنید»، شهید سیاوش پازوکی «در دنیا نیاز به دعا و در آخرت به شفاعت شما محتاجم»، موسی نصیریان، شهید مهدی هادی، شهید حجه الله شیرین بیان «التماس شفاعت دارم در آخرت عبدالعاصی حجه الله شیرین بیان»، شهید نریمان مطهری«اللهم الرزقنا زیارت الحسین(ع) فی الدنیا و شفاعت الحسین فی الاخره»، شهید رسول ایوانکی «به شرط شفاعت در آخرت»، شهید حسین رنجبر، شهید بهروز مشتاقی، شهید رضا مزجی، شهید محمد تقی توحیدی نیا، شهید قاسم صبوری، شهید احمد رضا طاهری و شهید سید محسن موسوی.
منبع : جوان آنلاین
آخرین وصیت شهید
آخرین وصیت شهید حدیثی از امام پنجم(ع)
۱۵سال بعد از “والفجر مقدماتی”، از دل خاک فکه، شهیدی بیرون آمد که اعداد و حروف نقش بسته بر پلاکش زنگ زده بود، ولی در جیب لباس خاکی اش برگه ای بود کوچک که نوشته هایش را با کمی دقت می شد خواند:
بسمه تعالی. جنگ بالا گرفته است. مجالی برای هیچ وصیتی نیست، جز همین که “امام” را تنها نگذارید. تا هنوز چند قطره خونی در بدن دارم، حدیثی از امام پنجم می نویسم؛ “به تو خیانت می کنند، تو مکن. تو را تکذیب می کنند، آرام باش. تو را می ستایند، فریب مخور. تو را نکوهش می کنند، شکوه مکن. مردم شهر از تو بد می گویند، اندوهگین مشو. همه مردم تو را نیک می خوانند، مسرور مباش… آنگاه از ما خواهی بود”… دیگر نایی در بدن ندارم؛ خداحافظ دنیا!
پيش بيني نادر حاج هاشمي در باره شهادتش
|
پيش بيني نادر حاج هاشمي در باره شهادتش |
|

امروز انتظار فرج چیزی جز انتظار شهادت نیست!