منتظران شهادت

  *شهيد پرويز قديري
 
:: شهيد پرويز قديري
فرزند محمداسماعيل   مسئوليت :
متولد 1344 در تهران   تاريخ شهادت : 12/06/64
تحصيلات :   محل شهادت : خوزستان - اهواز - هور العظيم
شغل :   نحوه شهادت :
تاهل : مجرد   عمليات : پدافندي
يگان :   محل دفن : گلزار شهداي گرمسار
مدت حضور 23 ماه   بنياد : گرمسار
     


 

مجموعه خاطرات

نويسنده : هاجر رهايي

انتخاب دوست

وارد خانه كه شدم، پرويز و مادرم نشسته بودند و نخ گلوله مي‌كردند. سلام كردم و كنارشان نشستم. به پرويز گفتم:« راستي، تو چرا با پسر فلاني رابطه نداري؟ ».
گفت:« چيزي شده داداش؟».
گفتم:« امروز داداشش رو ديدم به من گفت كه تو ازش فاصله مي‌گيري. ».
سرش را پايين انداخت و گفت:« من دوست دارم با كسي دوست باشم كه هر لحظه به خدا نزديك‌تر بشم نه دورتر. ».
گفتم:« خب، اگه كار اشتباهي مي‌كنه بهش بگو. ».
گفت:« چند بار بهش گفتم ولي اون گوش نمي‌ده. ».

برگرفته از خاطره محمدحسن(برادر شهيد)



دانشگاه جنگ واجب‌تره

سال شصت و چهار بود. در مرحله اول دانشگاه قبول شده بود. فرم انتخاب رشته‌اش را خودم گرفتم. با مشورت اساتيد، برايش انتخاب رشته كردم. قبول شد. نامه‌اي برايش فرستادم كه بيايد براي ادامه تحصيل.
در جواب نامه‌ام نوشت:« فعلاً دانشگاه جنگ واجب‌تره! ».
محمدحسن(برادر شهيد)


امربه معروف و نهی از منکر

از كوچه مي‌گذشتم. يكي از همسايه‌ها جلويم را گرفت و گفت:«پروانه جان! به برادرت بگو به ما كاري نداشته باشه. ».
با تعجب پرسيدم:« چيزي شده؟ ».
گفت:« ديروز با خواهر شوهرم مي‌اومدم، جلومون رو گرفت و گفت كه حجابمون رو رعايت كنيم. مگه ما رو توي يك قبر مي‌ذارن كه براي ما دستور صادر مي‌كنه؟ ».
گفتم:« مگه بي‌ادبي هم كرده؟ ».
گفت:« نه، ولي ما خودمون بهتر مي‌دونيم كه چكار كنيم. وكيل و وصي نمي‌خوايم. ».
به خانه كه آمدم، ماجرا را برايش تعريف كردم. گفت:« وظيفه من بود كه بهشون بگم. حالا اين كه چكار مي‌كنن، ديگه خودشون مسؤولن. ».
برگرفته از خاطره پروانه(خواهر شهيد)

اثرات تربیتی جبهه

يك روز به او گفتم:« چرا هر دفعه كه از جبهه مي‌ياي و من مي‌بينمت، مظلومتر مي‌شي؟ ».
هيچ نگفت و فقط خنديد.
برگرفته از خاطره پروانه(خواهر شهيد)

اخلاص
زخمي شد و در بيمارستان بستري بود اما ما نمي‌دانستيم. وقتي خوب شد، از يكي از دوستانش شنيديم. به او گفتم:« چرا وقتي توي بيمارستان بستري بودي، به ما خبر ندادي؟ ».
گفت:« آخه چيز مهمي نبود كه شما رو نگران كنم. ».
پروانه(خواهر شهيد)

شهیدان زنده اند

با يكي از دوستانم سرگرم حرف زدن بودم.
ـ فرنگيس رو يادته؟
ـ همون دختره تنبل كلاس رو مي‌گي؟
ـ آره، الان بيا و ببين چه وضعي داره. از وقتي كه ازدواج كرده، توي پول غلت مي‌زنه. ديروز تو بازار ديدمش. انگار نه انگار كه من رو مي‌شناسه. اصلاً مي‌دوني از همون بچگي هم ازش دل خوشي نداشتم.
ـ راستش من هم...
به ناگاه چشمم به عكس پرويز افتاد. حرف‌هايش در ذهنم رژه مي‌رفت. « خواهرم غيبت نكن! كسي كه غيبت مي‌كنه مثل اينه كه گوشت برادر مرده‌اش رو مي‌خوره... ».
حرفم را ادامه ندادم. سريع بحث را عوض كردم و به خودمان برگرداندم. هر وقت خداي نكرده مي‌خواهم كاري كنم كه مطابق با دستورات الهي نيست، به ياد پرويز كه مي‌افتم، آن كار را انجام نمي‌دهم.
 
برگرفته از خاطره پروانه(خواهر شهيد)

منو مهدي صدا كنين

مادربزرگم با او كار داشت. پرويز در حياط بود و صدا زد:« پرويز! پرويز!».
فوراً به اتاق آمد و گفت:« بله مامان! ».
گفت:« پرويزجان... ».
هنوز بقيه حرف از دهان مادربزرگ بيرون نيامده بود كه گفت:«ببخشين مادر! مي‌شه منو مهدي صدا كنين؟ ».
در جبهه هم او را به نام مهدي صدا مي‌زدند.
برگرفته از خاطره صفيه نوري(خواهرزاده شهيد)

محبت

مادربزرگ مي‌گفت:« دايي از جبهه نامه مي‌نوشت:’ صفيه الان چكار مي‌كنه؟ چه شكلي شده؟ راه مي‌ره؟ حرف مي‌زنه؟‘ ».
هر مرحله‌اي كه بزرگتر مي‌شدم، دايي نامه مي‌نوشت و از مادر يا مادربزرگم مي‌خواست كه عكس‌العمل‌هاي من را برايش بنويسند و پست كنند.
صفيه نوري(خواهرزاده شهيد)

راز و نياز

چند بار صدايش كرد، اما جوابي نشنيد. رو به دخترش گفت:«نمي‌دونم كجا رفته؟ الان همين جا بود. ».
دختر گفت:« من مي‌دونم. ».
مادر گفت:« تو؟ خب برادرت كجاست؟ برو صداش كن! ».
دختر همان طور كه هنداونه‌هاي قاچ كرده را داخل سيني مي‌گذاشت گفت:« بهتره اينها رو توي يخچال بذارين، چون گرم مي‌شه.».
مادر با تعجب گفت:« مگه اون كجاست؟ چند دقيقه پيش كه اين‌جا بود. ».
دختر گفت:« اون الان توي اتاقش مشغول راز و نيازه. دوست هم نداره كسي مزاحمش بشه. ».
مكثي كرد و گفت:« بيچاره فكر مي‌كنه كه كسي نمي‌دونه، اما اين رو نمي‌دونه كه چيزي نيست كه از چشم‌هاي من پنهون بمونه. ».
مادر گفت:« تو از كجا مي‌دوني؟ ».
خنديد و گفت:« بچه كه بوديم چند دفعه به بهونه مداد و خودكار گرفتن و... به سراغش مي‌رفتم و از سوراخ كليد در مي‌ديدمش. ».
برگرفته از خاطره صفيه نوري(خواهرزاده شهيد)

دعاي كميل رو بخون كه خيلي صفا داره

او را گوشه‌اي ديدم. به طرفش رفتم و كنارش نشستم. مفاتيح در دستش بود. دعاي كميل مي‌خواند. من هم نشستم و به زمزمه‌هايش گوش دادم تا دعايش تمام شد. گفتم:« پسر! چقدر راز و نياز مي‌كني؟ فكر كنم آخر خدا دلش به حالت بسوزه و تو رو ببره پيش خودش. ».
گفت:« اصغرجان! تا جايي كه مي‌توني حتي اگه تنهايي هم شده، دعاي كميل رو بخون كه خيلي صفا داره! ».
برگرفته از خاطره اصغر رشمه‌اي(همرزم شهيد)


مادرش مي‌گفت:« پرويز هر شب جمعه مي‌رفت روي بالكن مي‌نشست، طوري كه ما او رو نبينيم. او دعاي كميل رو طوري مي‌خوند كه وقتي صداش رو مي‌شنيديم گريه‌مان مي‌گرفت. ».
اصغر رشمه‌اي(همرزم شهيد)

ساده زیستی

باز هم او را با آن لباس ساده ديدم. گفتم:« پسر! تو كه اين لباس رو از رو بردي؟ ».
گفت:« هفته پيش كه لباس ديگه تنم بود، نديدي؟ ».
گفتم:« از بس لباسات يك شكلن و ساده، نمي‌فهميم كي لباس عوض مي‌كني؟ ».
گفت:« اصغرجان! هميشه سعي كن ساده زندگي كني تا راحت باشي. دربند قشنگي‌هاي دنيوي نباش! ».
برگرفته از خاطره اصغر رشمه‌اي(همرزم شهيد)

حالا كه ما رو نمي‌ذارن بريم جبهه اصلاً مي‌ريم توي پشتيباني

گفتند:« نمي‌تونين. سنتون كمه. ».
اصرار كرديم ولي باز هم همان حرف‌ها بود:« نمي‌تونين برين! ».
با ناراحتي راه خانه را در پيش گرفتيم. در بين راه پرويز گفت:«حالا كه ما رو نمي‌ذارن بريم جبهه اصلاً مي‌ريم توي پشتيباني. ».
دوباره برگشتيم به مركز ثبت‌نام ولي اين‌ دفعه وقت برگشت به خانه خوشحال بوديم، چون در پشتيباني ما را قبول كرده بودند.
اصغر رشمه‌اي(همرزم شهيد)

وَ مَا رَمَيْتَ اِذْ رَمَيْتَ

خط پدافندي مهران بوديم؛ در آزاد سازي مهران در سال شصت و سه. شهيد كمالي مسؤول محور بود. گفت:« امشب مي‌خوايم يك تك محدودي رو به عراقي‌ها بزنيم و برگرديم. ».
چند نفري با هم راه افتاديم. پرويز آرپي‌جي‌زن بود و من كمكش. آرپي‌جي برداشتيم و راه افتاديم. به خط كه رسيديم، گفت:« آيه وَ مَا رَمَيْتَ اِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ الله رَمي رو بخون! ».
اولين آرپي جي را كه به سنگر دشمن زديم، با هم اين آيه را خوانديم. كل سنگر منهدم شد.
آن شب بعد از اين‌كه تك را انجام داديم، عراقي‌ها به تكاپو افتادند كه خيلي سريع پاسخ بدهند.
در برگشت بوديم كه خمپاره‌اي آمد و بين من و پرويز به زمين نشست و عمل نكرد. نگران شده بودم. آهسته با دلخوري گفت:« عمل نكرد. ».
اصغر رشمه‌اي(همرزم شهيد)

انجام تکلیف

هر وقت براي عمليات آماده مي‌شديم، رو به پرويز مي‌گفتم:« فكر كنم تو شهيد مي‌شي. قول بده كه شفاعت من رو هم بكني! ».
مي‌گفت:« به هر حال ما توي اين مسير پا گذاشتيم كه اگه هم شهيد بشيم پيروزيم. ».
بعد مي‌گفت:« لا يُمكن الفِرار من حُكومتك. ».
اصغر رشمه‌اي(همرزم شهيد)

بیت المال

در را كه باز كردم، پرويز پشت در بود. گفت:« اصغر! فردا امتحان داري مگه نه؟ ».
گفتم:« آره. چيزي شده؟ ».
دستش را به طرفم گرفت و گفت:« اين رو فردا مي‌بري مدرسه؟».
به دستش نگاه كردم و با تعجب گفتم:« اين رو؟ ».
گفت:« آخه زده بودم به كارتم. يادم رفت و با خودم آوردم خونه. ».
خنديدم و گفتم:« حالا يك سوزن ته گرد چه ارزشي داره؟ ».
گفت:« بيت‌الماله.».
گفتم:« آخه، اين رو چه جوري ببرم؟ ».
گفت:« بذار ته خودكارت و ببر. ».
برگرفته از خاطره اصغر رشمه‌اي(همرزم شهيد)

اولين رأي

يكي‌يكي رأي‌ها را از قوطي بيرون مي‌آورديم و آن را مي‌خوانديم.
ـ پرويز قديري
ـ پرويز قديري و...
پانزده شماره‌اش تمام شد. اولين رأي را پرويز آورد و دومين را هم شهيد عاشور. پرويز شد رئيس جلسه.
مي‌خواستيم كلاس تفسير قرآن تشكيل بدهيم. پانزده نفري مي‌شديم. بايد براي خودمان رئيس جلسه انتخاب مي‌كرديم. هيچ كس كانديدا نشد. مجبور شديم كه رأي بندازيم و هر كسي كه رأي مي‌آورد بايد مي‌شد رئيس جلسه.
برگرفته از خاطره اصغر رشمه‌اي(همرزم شهيد)

رشته زبان برای تبلیغ دین

دانشگاه در رشته زبان قبول شده بود. گفتم:« براي چي مي‌خواي بري زبان انگليسي بخوني؟ ».
گفت:« بايد زبان بيگانه رو بلد باشيم تا بتونيم بريم براي تبليغ دين كاري بكنيم. ».
اصغر رشمه‌اي(همرزم شهيد)

دانشگاه اخروي


آخرين دفعه كه مي‌خواست اعزام شود، گفت:« من مي‌خوام اون دانشگاه قبول بشم، دانشگاه اخروي. ».
پدر شهيد

کت شلوار را دادم به دوستم


صدايش زدم:« پرويز! زود باش، مي‌خوايم بريم مهموني. ».
گفت:« الان مي‌يام. ».
همه آماده بوديم. او هم آمد. با تعجب نگاهش كردم. گفت:«مامان! چرا اين‌جوري نگام مي‌كني؟ ».
پدرش كه تازه متوجه شده بود، گفت:« چرا كت و شلوارت رو نپوشيدي؟ مثل اين‌كه عيده. ».
گفت:« ديگه اونو ندارم. ».
سريع ميان حرفش پريدم و گفتم:« چكارش كردي، پاره شد؟».
گفت:« دادم به دوستم، آخه بيشتر احتياجش مي‌شد. هيچ لباس نويي نداشت. ».
همان طور كه خيره به او نگاه مي‌كردم، گفت:« من و او نداريم، مگه نه؟ ».
برگرفته از خاطره مهدي خيرالدين(پسر دايي شهيد) به نقل ازمادر شهيد

رعایت حال محرومان

تازه از مدرسه آمده بود. با خوشحالي به طرفم آمد و گفت:« سلام مامان! خسته نباشي! ».
گفتم:« مونده نباشي. تا دست و صورتت رو بشوري من هم ناهار رو حاضر مي‌كنم. ».
بلند شدم كه به آشپزخانه بروم. چشمم به كفش‌هايش افتاد. گفتم:«پرويز، مامان! افتادي؟ ».
گفت:« نه! ».
گفتم:« پس كفش‌هات؟ ».
گفت:« خودم گلي‌اش كردم. ».
با تعجب پرسيدم:« براي چي؟ ».
گفت:« آخه ممكنه خيلي‌ها تو مدرسه‌مون پول نداشته باشن كه كفش نو بخرن، اون‌وقت كفش منو مي‌ببينن و دلشون مي‌سوزه. ».
برگرفته از خاطره مهدي خيرالدين(پسر دايي شهيد) به نقل ازمادر شهيد

نفرين نكن. شايد بهش نياز داشته


وارد خانه كه شد، غمگين بود. گفتم:« چي شده پسرم؟ ».
نگاه كردم و ديدم دوربينش نيست. گفتم:« مگه دوربين رو نبرده بودي مدرسه كه از دوستات عكس بگيري؟ ».
گفت:« اونو از من دزديدن. ».
گفتم:« كي؟ ان‌شاءالله هر كس اونو دزديده دستش بشكنه. ».
گفت:« نه مادرجان، نفرين نكن. شايد بهش نياز داشته. من ناراحت عكس‌هاي داخلش هستم. ».
آن دوربين عكاسي را از مدرسه جايزه گرفته بود.
برگرفته از خاطره مهدي خيرالدين(پسر دايي شهيد)به نقل از مادر شهيد

قول شفاعت

قاشقي را برداشت و جلوي دهانم گرفت و گفت:« از اين‌كه مادر شهيد هستي، چه احساسي داري؟ ».
گفتم:« راضي‌ام به رضاي خدا! ».
قطره اشكي را كه بر گونه‌ام جاري شده بود، پاك كرد و گفت:«مادر! قول بده گريه و زاري نكني. من هم قول مي‌دم كه اگه تونستم، شفاعت تو و پدر رو بكنم. ».
برگرفته از خاطره مهدي خيرالدين(پسر دايي شهيد)به نقل از مادر شهيد

استخاره شهادت

توي آشپزخانه، سرگرم پختن غذا بودم كه پرويز آمد. در قابلمه خورشت را برداشت و گفت:« آخ جون قورمه سبزي! ».
بعد قاشقي را آورد و از برنجي كه در حال دم كردن بود، مقداري خورد. گفتم:« دل درد مي‌گيري. برنج خام كه خوردن نداره. ».
گفت:« مامان جان! لطف كن اين برگه رو امضاء كن. ».
گفتم:« دير اومدي. بارون اومد و سوادم نم برداشت. آخه پسرجون! سوادم كجا بود كه برات امضاء كنم؟ ».
گفت:« يادم نبود. بيا انگشت بزن. ».
گفتم:« چيه؟ ».
گفت:« رضايت‌نامه. مي‌خوام برم جبهه. ».
تا گفت جبهه، تمام دنيا جلوي چشمانم سياه شد. گفتم:« بايد از بابات اجازه بگيري! ».
گفت:« خودت مي‌دوني كه اگه تو راضي باشي، پدر رو هم راضي مي‌كني. ».
بعد گفت:« تازه، اگه اون رو امضاء نكني، دلم مي‌شكنه. راضي مي‌شي دلم رو بشكني. ».
از جلويش بلند شدم و به حياط رفتم. داشتم وضو مي‌گرفتم كه با خودم گفتم:« مگه خون پسر من رنگين‌تر از خون بچه‌هاي مردمه؟».
قرآن را از طاقچه برداشتم و پرويز را صدا كردم و به او دادم و گفتم:«باز كن و برام بخون! ».
« به نام خداوند بخشنده مهربان. كساني كه در راه خدا كشته شده‌اند، مرده مپنداريد، بلكه آنان زنده‌اند و نزد پروردگار خويش روزي مي‌خورند. ».
با شنيدن اين آيه، اشك در چشمانم جمع شد. آرام گفتم:« ورقه رو بده انگشت بزنم. ».
برگرفته از خاطره مهدي خيرالدين(پسر دايي شهيد) ه نقل از مادر شهيد

عزاداری عاشقانه

نزديك ظهر بود كه به همراه پسر دايي‌اش به خانه آمد. بدون كوچكترين حرفي، توي اتاقش رفتند. كنجكاو شدم. آهسته توي حياط رفتم. پنجره اتاقش را با روزنامه پوشانده بود. گوشه‌اي از آن به داخل ديد داشت. ديدم پرويز، نواري را در ضبط گذاشته و آن را روشن كرده است. بعد هر دو شروع به سينه‌زدن كردند.
داشتم نگاهشان مي‌كردم كه پدرش آمد و گفت:« حاج خانم! اين‌جا چكار مي‌كني؟ ».
گفتم:« بياين ببينين چه جوري دارن سينه مي‌زنن؟ ».
گفت:« بهتره بري غذا رو بكشي. ما كه از گرسنگي مرديم. ».
گفتم:« تا شما نمازتون رو بخونين، سفره رو ميندازم. ».
سفره را پهن كردم. پدرش كه نماز را تمام كرد، وارد آشپزخانه شد و گفت:« هنوز بيرون نيومدن؟ ».
گفتم:« نه. دلم شور مي‌زنه. ».
هر چه در زديم، صدايي نيامد. نگران شديم. در را باز كرديم. پدرش گفت:« برو يك ليوان آب بيار. اينا بي‌هوش شدن. ».
بالاي سر پرويز نشستم. وقتي چشمهايش را باز كرد، گفتم:«مادرجان! چرا با خودت اين كار رو مي‌كني؟ ».
لبخندي زد و گفت:« بوي غذا مي‌ياد و من هم گرسنه‌ام. بريم دست پخت خوشمزه مادرجان رو بخوريم. ».
برگرفته از خاطره مهدي خيرالدين(پسر دايي شهيد)به نقل از مادر شهيد

بی تابی برای جبهه

سرسفره بوديم. پرويز تند و تند غذا مي‌خورد. زير چشمي نگاهش كردم و گفتم:« مگه دنبالت كردن كه اين جوري غذا مي‌خوري؟».
گفت:« نه! بايد برم. »
گفتم:« كجا؟ ».
گفت:« امروز قراره اعزام بشم. ».
برگرفته از خاطره مهدي خيرالدين(پسر دايي شهيد)به نقل از مادر شهيد

چهره بشاشي نزدیک شهادت

آخرين اعزام را با هم بوديم. بعد او رفت در واحد گردان رزمي و من رفتم در واحد مخابرات.
آنها رفتند در خط پدافندي. از آن‌جا بود كه بين ما فاصله افتاد. من آمدم به شهرستان. همان زمان هم تصادف كردم و در بيمارستان بستري شدم.
دوستانش مي‌گفتند:« پرويز چهره بشاشي داشت. او به همراه شهيد ناظري و دو سه تا از بچه‌هاي ديگه شهيد شدن، چون خمپاره به سنگرشون اصابت كرده بود. ».
اصغر رشمه‌اي(همرزم شهيد)

شفاعت كه الكي نيست

بعد از شهادتش او را در خواب ديدم. گفتم:« خوش به حالت كه شهيد شدي! حالا به من قول مي‌دي كه شفاعتم كني؟ ».
گفت:« شفاعت كه الكي نيست! ».
گفتم:« يعني نمي‌خواي منو شفاعت كني؟ مگه ما با هم دوست نبوديم؟».
گفت:« حالا ببينم چي مي‌شه. ».
اصغر رشمه‌اي(همرزم شهيد)

رویای صادق

يك شب خواب ديدم كه در صفي ايستاده‌ام. صف حمام بود. شهيد قديري جلوتر از شهيد عاشور بود و من بعد شهيد عاشور. بچه‌ها يكي يكي مي‌رفتند حمام. نوبت پرويز كه رسيد، رفت و بعد از يك ستون ديگر بيرون آمد. شهيد عاشور همين كار را كرد.
وقتي نوبت به من رسيد، گفتند:« آب سرد شده و ديگه نرين داخل. ».
اصرار كردم كه من مي‌خواهم بروم.
گفتند:« نه سرد شده، مريض مي‌شي. ».
خوابم را براي پرويز تعريف كردم و گفتم:« تو اول شهيد مي‌شي. بعد هم عاشور شهيد مي‌شه اما من بيچاره... ».
اصغر رشمه‌اي(همرزم شهيد)

فرازي از مناجات شهيد

خدايا! از تو مي‌خواهم كه ابعاد وجودي و دروني‌ام را مختلط به تك‌تك احكام خود نموده، تا زبانم مروّج دين تو و عملم بيانگر حقانيّت راه تو شود.
اي معبود من! در راه رسيدن به وصال تو بايد نيرويي باشد كه مرا از منجلاب منيّت و وابستگي دنيوي نجات بدهد.
بارالها! جز تو ياور و پناهي نتوان يافت، پس اي خدا! در تاريكي و جهالت، چراغي روشن نشان ده تا آن را وسيله‌اي براي رسيدن به نور و روشنايي كه همان آگاهي و شفاعت توست بسازم.
 

پشتيبان ولايت فقيه باشید 

سخني با شما امت اسلام كه ياوران واقعي و بازوان پرتوان امام امت هستيد دارم. اميد است كه لحظه‌اي از روحانيت اصيل و متقي جدا نشده و پشتيبان ولايت فقيه باشيد و از امام خود لحظه‌اي دور نشويد و قدر اين نعمت بزرگ خدا داد را دانسته و شاكر خداي متعال باشيد.
اي امت اسلام! ما با اين وحدت اسلامي بود كه توانستيم همچون سدي پولادين در مقابل ابر مستكبرين جهان‌خوار ايستادگي كنيم؛ پس يادمان نرود كه تنها وحدت اسلامي بود كه با توسل به خدا توانستيم در برابر ابرجنايتكاران مقاومت نماييم.
فرازي از وصيت‌نامه

قسمتي از سخنان شهيد

آنقدر در جبهه خواهم ماند كه با اصابت هر تركش، گناهانم به مانند برگ درختان در خزان بريزند و شكوفه‌هاي پاكي و بندگي در نزد خداي قادر رشد كنند تا ميوه شيرين آن يعني شهادت در كامم احساس شود. آن وقت ديدار معبود را كه سال‌هاي سال، زندگي‌ام وقف آن شده، با دو بال تزكيه و ايمان مشاهده نمايم.
 

زندگي‌نامه
محمد اسماعيل، بيستم مهرماه هزار و سيصد و چهل و چهار در تهران شاهد تولد نوزادش بود. نامش را پرويز گذاشت. اول آبان ماه همان سال با خانواده به گرمسار مراجعت كرد. پرويز دوران ابتدايي‌اش را در مدرسه مهديه، راهنمايي و دبيرستان را در انوشيروان سابق و اميركبير گذراند.
در دوران تحصيلش از نظر درسي، جزء نفرات برتر مدرسه بود. در مدرسه، عضو انجمن اسلامي بوده و با بقيه بچه‌ها به فعاليت گسترده‌اي مي‌پرداخت. اولين بار سال هزار و سيصد و شصت و يك به جبهه اعزام شد.
سال شصت و چهار هنگام حضور در جبهه، در دانشگاه تربيت معلم در رشته زبان انگليسي و در مركز تربيت معلم در رشته امور پرورشي، بدون استفاده از سهميه رزمندگان قبول شد. براي همين بعد از شهادتش، چندين بار عكسش را در روزنامه به عنوان « شهيد دانشجو» چاپ كردند.
يك دفعه از ناحيه پا در منطقه غرب كشور بر اثر اصابت تركش زخمي شد و در بيمارستان تهران بستري شد. سرانجام در دوازدهم شهريور ماه هزار و سيصد و شصت و چهار در هورالعظيم به شهادت رسيد.
جنازه‌اش پس از تشييع، در گلزار شهداي گرمسار به خاك سپرده شد.
 


شهيد پرويز قديري
نويسنده : منتظر | ساعت 9:4 روز یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389
| لينک ثابت


Powered By BLOGFA